حال

خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد

سلام عزیزم داداش خوبی ؟ امیدوارم سربازی رو بدون هیچ دسری تموم کنی داداش دلمون برات تنگ شده داداش [قلب] قربونت برم داداش فعلا بای

علی اسدی

با سلام فرا رسیدن ماه میهمانی خدا بر شما مبارک در صورت تمایل آماده تبادل لینک با شما هستم[گل]

ابراهيمي

از باغ مي برند چراغاني ات کنند - تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند-پوشانده اند،صبح،تو را ، ابرهاي تار،- تنها به اين بهانه که باراني ات کنند - يوسف، به اين رها شدن از چاه دل مبند - اين بار مي برند که زنداني ات کنند - اي گل ، گمان مبر به شب جشن مي روي - شايد به خاک مرده ايي ارزاني ات کنند - يک نقطه بيش فرق رحيم تا رجيم نيست - - آب طلب نکرده هميشه مراد نيست - گاهي بهانه ايست ك قربانيت كنند

فرهنگی(محمد اسدی)

سلام خوبی؟؟؟ من تمام وب شما را بازدید کردم وب جالبی داری. به کارت ادامه بده موفق می شوی. یه سر به ما هم بزن و نظرت رو اعلام کن [گل]

هدیه

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی‌زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد. و آدم‌ها همه دیوانه زنجیری. خدا دنیای بی زنجیر می‌خواست، نام دنیای بی زنجیر بهشت است. امتحان آدم همین جا بود. دست‌های شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می‌خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می‌خواست. لیلی می‌دانست خدا چه می‌خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است...

مهران

چرا گوشیت خاموشه؟ هر وقت خواستم زنگ بزنم خاموش بودی

دایی صابر

[گل][قلب][ماچ]دوستت داریم. آرزوی موفقیت برات داریم.

فرزاد بارانی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

فرزاد بارانی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم