نویسنده :
حسین محبی - ساعت ٥:٤٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
فردریک کبیر ،که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد
معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست.
او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت،
گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.
فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند
ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند.
آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”.
فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد،
اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است
مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ٦:۳٢ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
رI always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
... Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..
Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز
That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٠
مدیریت ایرانی

یه روز یه تیم قایقرانی ایرانی تصمیم می گیرد که با یک تیم ژاپنی در یک مسابقه سرعت شرکت کنند. هر دو تیم توافق می کنند که سالی یک بار با هم رقابت کنند
هر تیم شامل 8 نفر بود
در روزهای قبل از اولین مسابقه هر دو تیم خیلی خیلی زیاد تلاش می کردند که برای مسابقه به بیشترین آمادگی برسند
روز مسابقه فرا می رسد و رقابت آغاز می شود . هر دو تیم شانه به شانه هم به پیش می رفتند و درحالی که قایقها خیلی
نزدیک به هم بودند ، تیم ژاپنی با یک مایل اختلاف زودتر از خط پایان می گذرد و برنده مسابقه می شود
بازیکن های تیم ایران از این شکست حسابی ناراحت می شوند و با حالتی افسرده از مسابقه بر می گردند
مسوولان تیم ایران تصمیم می گیرند کاری کنند که در رقابت سال آینده حتما پیروز بشند ؛ برای همین یک تیم آنالیزور استخدام می کنند برای بررسی علل شکست و پیشنهاد دادن راه کارها و روشهای جدید برای پیروزی

بعد از تحقیقات گسترده ، تیم تحقیق متوجه این نکته مهم شدند که در تیم ژاپن ، 7 نفر پارو زن بوده اند و یک نفر کاپیتان
...و خب البته در تیم ایران 7 نفر کاپیتان بوده اند و یک نفر پارو زن
این نتایج مدیریت تیم را به فکر فرو برد ؛ مدیران تیم تصمیم گرفتند که مشاورانی را استخدام کنند که یک ساختار جدیدی را برای تیم طراحی کنند
بعد از چندین ماه مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران به این دلیل که کاپیتان های خیلی زیاد و پارو زن های خیلی کمی داشته شکست خورده ، درپایان بررسی ها مشاوران یک پیشنهاد مشخص داشتند : ساختار تیم ایران باید تغییر کند

از آن روز به بعد با ارائه راه کار مشاورین تیم ایران چنین ترکیبی پیدا کرد : 4 نفر به عنوان کاپیتان ، 2 نفر یه عنوان مدیر ، 1 نفر به عنوان مدیر ارشد و 1 نفر به عنوان پارو زن (!!!) علاوه بر این مشاورین پیشنهاد کردند برای بهبود کارکرد پارو زن ، حتما یاید پاروزنی با صلاحیت و توانایی بهتر در تیم به کارگرفته شود

......
...........
و در مسابقه سال بعد تیم ژاپن با دو مایل اختلاف پیروز می شود ...!

بعد از شکست در دومین مسابقه ، مدیران تیم که خیلی ناراحت بودند در اولین گام خیلی سریع پارو زن را از تیم اخراج می کنند ، زیرا به این نتیجه رسیدند که پارو زن کارایی لازم را در تیم نداشته است .

اما در مقابل از مدیر ارشد و 2 نفر مدیر تیم خود قدردانی می کنند و جوایزی را به آنها می دهند ، برای اینکه اعتقاد داشتند که آنها انگیزه خیلی خوبی را در تیم ایجاد کردند و در مرحله آماده سازی زحمات زیادی کشیده اند

مدیران تیم ایران در پایان به این نتیجه رسیدند که تیم آنالیز که به خوبی به بررسی دلایل شکست پرداخته بودند ، تیم مشاوران هم که استراتژی و ساختار خیلی خوبی برای تیم طراحی کرده بودند و مدیران تیم هم که به خوبی انگیزه لازم را در تیم ایجاد ایجاد کرده بودند ، پس حتما یکی از دلایل این شکست ها ، ناکارامدی ابزار و وسایل استفاده شده بوده است (!!!) و برای بهبود کار و گرفتن نتیجه در مسابقه سال آینده باید وسایل استفاده شده در مسابقه را تغییر دهند ، در نتیجه
...تیم ایران این روزها در حال طراحی یک " قایق " جدید است
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
مقدمه: در رهگذر مشق دموکراسی از عرصه ی فرهنگ، هنر و ادب نباید غافل بود. هیچ کس حق ندارد به بهانه ی این که بیش تر و بهتر می فهمد، برداشت های فرهنگی، ادبی و هنری خود را مطلق بداند و به دیگران تحمیل کند. ابراز نظر یک چیز است و جزمی بون ، چیز دیگر. زنده یاد احمد شاملو در نشست خود با ناصر حریری این مقوله را به شکل زیبایی توضیح می دهد:
شاملو: {...اگر تعریفی از شعر نداریم، شناختی از آن داریم که به قدر کافی کارآیند است. هرچند که این شناخت بر حسب دانش و بینش و درایت و ظرافت طبع و دیگر ظرفیت های مورد نیاز، در افراد مختلف تفاوت های غیر قابل تصوری دارد. یک بار تو تاکسی دیدم آن بیت سعدی را روی صندوقچه ی کنار فرمان به این صورت نوشته بودند:
آن کس که به جملهگی تو را تکیه به دوست
چون نیک نظر نمایی آن دشمن و دوست.
که تحریف بی معنی این بیت است:
آن کس که به جملگی تو را تکیه بدوست
چون نیک نظر کنی همه دشمنت اوست.
هرچه سعی کردم از راننده بپرسم از این "شعر" ( که نوشتنش مستلزم بازماندن از کار و پرداخت مبلغی دستمزد به خطاط بوده) چه فهمیده است، جز این جواب نداد که:"وقتی ماشینو تحویل گرفتیم فکر کردیم یه شعر مشتی رو داشبردش بنویسیم، رفیق ما گفت اینو بنویس، دیدیم خیلی عالیه. گفتیم عشق است! دادیم نوشتند...میگه هرکی تو این دنیا، یا دشمنه یا دوست."
در واقع ما یک موضوع اصلی را در معادله منظور نمی کنیم. ببینید: اگر شما طرح یک پارچه یا ساختمان و رنگ یک اتاق یا دوخت یک لباس را بپسندید یا اصلن نپسندید، آن طرح و رنگ و دوخت لزومن خیلی بد یا خیلی خوب نیست. چون قضاوت شما امری است مربوط به سلیقه یی که دارید، آن هم به همین دلیل ساده که دیگری ممکن است نظری یکسره مخالف نظرشما داشته باشد. سلیقه هم محصول پس زمینه ی فرهنگی و تربیتی انسان است و نمی توان برای خوش سلیقه گی و کج سلیقه گی حکم عامی صادر کرد. چون جنس سلیقه چیزی از نوع سنگ و آجر نیست. ضمنن یکی از دوستان من حرف فوق العاده زیبایی زد. صمیمانه گفت:" نمی شود آدم همه جا دموکرات منش باشد اما به هنر که رسید از خودش استبداد رای نشان بدهد."}
برگرفته از گفت و شنید ناصر حریری با احمد شاملو
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳
خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی خدمت مقدس سربازی
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۳:۳٦ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۸:۳٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧
با سلام خدمت تمام همشهریان و دوستان عزیز
می خواهم در این پست وبلاگ تازه تاسیس و رسمی باشگاه شهاب زرین دشت را که توسط آقای عباس کمالی راه اندازی شده است خدمت تمامی دوستان معرفی کنم
دراین وبلاگ از تمامی اتفاقات و حوادثی که در درون باشگاه شهاب رخ می دهد با خبر میشود
میتوانید لیست تمام بازیکنان این تیم را همراه با مشخصات و مدت قرارداد مشاهده کنید
گزارش بازیهای تیم شهاب همراه با حواشی
جدول رده بندی مسابقات فوتسال
و ...
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ٦:۳٧ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٦
انسانها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مىروند.
با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.
در سبد جلو، صفات نیک خود را مىگذاریم.
در سبد پشتی، عیبهاى خود را نگه مىداریم.
به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مىبیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مىکند.
بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مىکنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مىاندیشد.
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۸:۱٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸

تو گرداننده دلها و چشمانم
تو ای تدبیر هر روز و هر شامم،
تو چرخاننده احوال این دنیا،
بگردان حال ما را سوی آن حالی که میدانی.
خداوندا،
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ! اما:
برای مردمان خوب این وادی، عطا فرما:
1000 امید،
1300 آگاهی،
1389 بهروزی،
1390 لبخند زیبا را...........
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:٤٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.
مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟
پسر پاسخ داد که یک فروش.
مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟
بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999 دلار.
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999 دلار؟
مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.
یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟
گفت: خلیج پشتی.
من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟
که گفت هوندا سیویک.
پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات.
بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم !!!!
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند
ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند
ازاین رو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.
آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند
و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند
درس اخلاقی تاریخ
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ... در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان گروه سها می دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شوند حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:۳٤ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.
اول؛ مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کردهای؟
سوم؛ کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آوردهای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم؛ زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ٧:٢٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه
انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون
یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای
بیندیشد و همچنان
عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با
این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی
می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه
خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می
آید.
............................................................
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
کوروش بزرگ
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟
برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود.
در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد.
چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری ... وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۸:۱۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانشآموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیستهای دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آنها در رشت، که تحت کنترل روسها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه میرفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کلهشقیهایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید میشد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه اینجا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکراتها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبهروی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیکهای ناگهانی نمیآمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرتانگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل میکردند، چرا کار را تمام نمیکردند؟
دو ساعت جلوی جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرمانده پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرماندهاش مشورت کند. فرمانده او پدرم را خوب میشناخت و پا درمیانیاش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچگاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بیاعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیمتر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آنها ارجی نمیداشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترسهایی که از جسم زاده میشود.
احمد شاملو
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱۱:٢٠ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
در پی درخواست وزیر آموزش و پرورش برای جداسازی کتاب درسی دختران و پسران
داستان دهقان فداکار در کتاب درسی دختران به صغرای فداکار تبدیل شد
داستان جدید:
صغرا خانم فداکار
صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش ببندد به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید شدند.
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:٢٥ ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند.
پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد....
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید.
آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد.
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.
اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت.
در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد.
کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد.
با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد، سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
وقتی که در زمان یزدگرد عرب ها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند و آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم از ترس مسلمان شدند، چون می دیدند که افرادی که مسلمان نشوند را می کشند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند، مردها و سرپرست خانواده را در آتش می سوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار می کردند و خود اعراب هم بچه هائی هم سن اونها داشته اند، وقتی ازصاحب خانه می پرسیدند که این بچه تو است (کلفت و نوکرها)، می گفته: "نه، این پدر سوخته است" یعنی بچه ما نیست، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها می گفته اند: "پدر سوخته."
ز شیر شتر خوردن و سوسمار -- عرب را رسیده به جایی کار
که تاج کیانی کند آرزو -- توفو بر تو ای چرخ گردون توفو.
فردوسی
نویسنده :
حسین محبی - ساعت ۱:۳٠ ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸
چند روزی است که یکی از تکنولوژیهای رایج در صنایع نظامی به طور آزمایشی روی اینترنت عمومی شده است.
نیت این است که ارزیابی شود که مردم چگونه از این تکنولوژی استفاده می کنند تا در آینده سطح دسترسی آن را کاملتر کنند.
در این تکنولوژی شما می توانید توسط اینترنت به طور دقیق متوجه شوید که فرد یا افراد مورد نظرتان کجا هستند.
البته فرد یا افراد مورد نظر باید حتما موبایل داشته باشند.
پلیس و نیروهای امنیتی به وسیله این تکنولوژی می توانند پی ببرند که افراد در هر لحظه در کدام شهر، کدام خیابان، کدام کوچه و کدام پلاک هستند.
باورش سخت است اما این تکنولوژی در آستانه عمومی شدن است.
با کلیک روی لینک زیر وارد سایتی می شوید که به صورت آزمایشی این خدمات را برای اولین بار و برای مدت سی روز ارایه می دهد.
دقت کنید که در باکس اول کد کشور ایران را بدون صفر اولش وارد کنید.
یعنی وارد کنید نود و هشت.
در باکس دوم هم شماره موبایل فرد مورد نظرتان را بدون سفر اولش وارد کنید.
در ظرف چند ثانیه این وب سایت با کمک ماهواره موقعیت فرد مورد نظر را همانند نرم افزار گوگل ارت به شما نشان می دهد. اینکه آن فرد الان کجاست؟ در کدام شهر، کدام خیابان، کدام کوچه و کدام خانه است. باور نکردنیست.
از این تکنولوژی لذت ببرید و حال کنید.
در تبلیغ انگلیسی این وب سایت نوشته شده بود: وب سایتی برای همسران شکاک.
برای یافتن مکان افراد از طریق شماره موبایل آنها اینجا را کلیک کنید!
← صفحه بعد